تفسیر آیه (ها): [1,2,3,4,5,6,7,8,9,10]
وَالشَّمْسِ وَضُحَاهَا 1 , وَالْقَمَرِ إِذَا تَلَاهَا 2 , وَالنَّهَارِ إِذَا جَلَّاهَا 3 , وَاللَّيْلِ إِذَا يَغْشَاهَا 4 , وَالسَّمَاءِ وَمَا بَنَاهَا 5 , وَالْأَرْضِ وَمَا طَحَاهَا 6 , وَنَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا 7 , فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا 8 , قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَكَّاهَا 9 , وَقَدْ خَابَ مَنْ دَسَّاهَا 10
expand_more
سوره الشمس مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و 15 آيه دارد. محتوى و فضيلت سوره ((الشمس )) اين سوره كه در حقيقت سوره تهذيب نفس و تطهير قلوب از ناپاكيها و ناخالصيها است ، بر محور همين معنى دور مى زند، منتها در آغاز سوره به يازده موضوع مهم از عالم خلقت و ذات پاك خداوند براى اثبات اين معنى كه فلاح و رستگارى در گرو تهذيب نفس است قسم ياد شده ، و بيشترين سوگندهاى قرآن را به طور جمعى در خود جاى داده است . و در پايان سوره به ذكر نمونه اى از اقوام متمرد و گردنكش كه به خاطر ترك تهذيب نفس در شقاوت ابدى فرو رفتند، و خداوند آنها را به مجازات شديدى گرفتار كرد، يعنى قوم ((ثمود)) مى پردازد، و با اشاره كوتاهى به سرنوشت آنها سوره را پايان مى دهد. در حقيقت اين سوره كوتاه يكى از مهمترين مسائل سرنوشت ساز زندگى بشر را بازگو مى كند، و نظام ارزشى اسلام را در مورد انسانها مشخص مى سازد.
در فضيلت تلاوت اين سوره همين بس كه در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمده است : من قراءها فكانما تصدق بكل شى ء طلعت عليه الشمس و القمر!: هر كس آن را بخواند گوئى به تعداد تمام اشيائى كه خورشيد و ماه بر آنها مى تابد در راه خدا صدقه داده است !. و مسلما اين فضيلت بزرگ از آن كسى است كه محتواى بزرگ اين سوره كوچك را در جان خود پياده كند، و تهذيب نفس را وظيفه قطعى خود بداند. تفسير : رستگارى بدون تهذيب نفس ممكن نيست سوگندهاى پى در پى و مهمى كه در آغاز اين سوره آمده ، به يك حساب ((يازده )) سوگند و به حساب ديگر ((هفت )) سوگند است ، و بيشترين تعداد سوگندهاى قرآن را در خود جاى داده ، و به خوبى نشان مى دهد كه مطلب مهمى در اينجا مطرح است ، مطلبى به عظمت آسمانها و زمين و خورشيد و ماه ، مطلبى سرنوشت ساز و حيات بخش . نخست بايد به شرح و تفسير اين سوگندها بپردازيم ، و بعد به بررسى آن مطلب بر اهميت كه اين همه آوازه ها از او است . نخست مى فرمايد: به خورشيد و گسترش نور آن سوگند (و الشمس و ضحاها). همانگونه كه قبلا نيز گفته ايم سوگندهاى قرآن عموما دو مقصد را تعقيب مى كند: نخست اهميت مطلبى كه سوگند به خاطر آن ياد شده ، و ديگر اهميت خود اين امور كه مورد سوگند است ، چرا كه سوگند هميشه به موضوعات مهم ياد مى شود، به همين دليل اين سوگندها فكر و انديشه انسان را به كار ميان دازد تا در باره اين موضوعات مهم عالم خلقت بينديشد، و از آنها راهى به سوى خدا بگشايد. ((خورشيد)) مهمترين و سازنده ترين نقش را در زندگى انسان و تمام موجودات زنده زمينى دارد، زيرا علاوه بر اينكه منبع نور و حرارت است و اين دو از عوامل اصلى زندگى انسان به شمار مى رود، منابع ديگر حياتى نيز از آن مايه مى گيرند، وزش بادها، نزول بارانها، پرورش ‍ گياهان ، حركت رودخانه ها و آبشارها، و حتى پديد آمدن منابع انرژيزا، همچون نفت و ذغال سنگ ، هر كدام اگر درست دقت كنيم به صورتى با نور آفتاب ارتباط دارد بطورى كه اگر روزى اين چراغ حيات بخش ‍ خاموش گردد تاريكى و سكوت و مرگ همه جا را فرا خواهد گرفت . ((ضحى )) در اصل به معنى گسترش نور آفتاب است و اين در هنگامى است كه خورشيد از افق بالا بيايد و نور آن همه جا را فرا گيرد، سپس به آنموقع از روز نيز ((ضحى )) اطلاق شده است . تكيه بر خصوص ضحى به خاطر اهميت آن است ، چرا كه موقع سلطه نور آفتاب بر زمين است . سپس به سومين سوگند پرداخته مى گويد: قسم به ماه در آن هنگام كه پشت سر خورشيد در آيد (و القمر اذا تلاها). اين تعبير - چنانكه جمعى از مفسران نيز گفته اند - در حقيقت اشاره به ماه در موقع بدر كامل يعنى شب چهارده است ، زيرا ماه در شب چهاردهم تقريبا مقارن غروب آفتاب سر از افق مشرق بر مى دارد، و چهره پر فروغ خود را ظاهر كرده و سلطه خويش را بر پهنه آسمان تثبيت مى كند، و چون از هر زمان جالب تر و پر شكوهتر است به آن سوگند ياد شده است . اين احتمال را نيز داده اند كه تعبير فوق اشاره به تبعيت دائمى ماه از خورشيد، و اكتساب نور از آن منبع باشد، ولى در اين صورت جمله ((اذا تلاها)) قيد توضيحى مى شود. بعضى احتمالات ديگر نيز در تفسير آيه داده اند كه شايان توجه نيست لذا از ذكر آن خوددارى مى شود. و در چهارمين سوگند، مى افزايد: و به روز هنگامى كه صفحه زمين را روشن سازد سوگند (و النهار اذا جلاها). ((جلاها)) از ماده ((تجلية )) به معنى اظهار و ابراز است . در اينكه ضمير در جلاها به چه چيز باز مى گردد؟ در ميان مفسران گفتگو است ، بسيارى آن را به زمين يا دنيا بر مى گردانند (چنانكه در بالا گفتيم ) درست است كه در آيات گذشته سخنى از زمين در ميان نبوده ، ولى از قرينه مقام روشن مى شود. بعضى نيز معتقدند كه ضمير به خورشيد برمى گردد، يعنى قسم به روز هنگامى كه خورشيد را ظاهر مى كند، درست است كه در حقيقت خورشيد روز را ظاهر مى كند ولى به طور مجازى مى توان گفت كه روز خورشيد را آشكار كرد، اما تفسير اول مناسب تر به نظر مى رسد. به هر حال سوگند به اين پديده مهم آسمانى به خاطر تاءثير فوق العاده آن در زندگى بشر، و تمام موجودات زنده است ، چرا كه روز رمز حركت و جنبش و حيات است و تمام تلاشها و كششها و كوششهاى زندگى معمولا در روشنائى روز صورت مى گيرد. و در پنجمين سوگند مى فرمايد: قسم به شب ، آن هنگام كه صفحه زمين (يا خورشيد) را بپوشاند (و الليل اذا يغشاها). شب با تمام بركات و آثارش ، كه از يكسو حرارت آفتاب روز را تعديل مى كند، و از سوى ديگر مايه آرامش و استراحت همه موجودات زنده است ، كه اگر تاريكى شب نبود، و آفتاب پيوسته مى تابيد آرامشى وجود نداشت ، زيرا حرارت سوزان آفتاب همه چيز را نابود مى كرد، حتى اگر نظام شب و روز بر خلاف وضع كنونى بود همين مشكل پيش مى آمد، چنانكه در كره ماه كه شبهايش معادل دو هفته كره زمين است و روزهايش نيز معادل دو هفته ، در وسط روز حرارت به حدود سيصد درجه سانتيگراد مى رسد كه هيچ موجود زنده اى كه ما مى شناسيم در آن شرائط باقى نمى ماند، و در وسط شب مقدار زيادى زير صفر مى رود كه اگر در آنجا موجود زنده اى باشد حتما يخ مى زند و نابود مى شود. قابل توجه اينكه در آيات سابق افعال به صورت ماضى آمده بود، و در اين آيه به صورت مضارع است ، اين تفاوت تعبير ممكن است اشاره به اين باشد كه حوادثى همچون ظهور روز و شب مخصوص زمانى نيست ، گذشته و آينده را همه شامل مى شود و لذا بعضى به صورت فعل ماضى ، و بعضى به صورت فعل مضارع آمده ، تا عموميت اين حوادث را در بستر زمان روشن سازد. در ششمين و هفتمين سوگند به سراغ آسمان و خالق آسمان مى رود، و مى افزايد: به آسمان و آن كسى كه آسمان را بنا كرده سوگند (و السماء و ما بناها). اصل خلقت آسمان با آن عظمت خيره كننده از شگفتيهاى بزرگ خلقت است ، و بناء و پيدايش اين همه كواكب و اجرام آسمانى و نظامات حاكم بر آنها شگفتى ديگر، و از آن مهمتر خالق اين آسمان است . قابل توجه اينكه ما در لغت عرب معمولا براى موجود غيرعاقل مى آيد، و اطلاق آن بر خداوند عالم حكيم تناسبى ندارد، و لذا بعضى ناچار شده اند ما را در اينجا مصدريه بگيرند، نه موصوله و در اين صورت مفهوم آيه چنين مى شود: سوگند به آسمان و بناى آسمان . ولى با توجه به آيات ((و نفس و ما سواها فالهمها فجورها و تقواها)) كه تفسير آن به زودى بيان مى شود راهى جز اين نيست كه ما موصوله و اشاره به ذات پاك خداوند باشد كه خالق همه آسمانها است ، و استعمال ما در مورد افراد عاقل نيز در لغت عرب بى سابقه نيست چنانكه در آيه 3 سوره نساء مى خوانيم : فانكحوا ما طاب لكم من النساء: ازدواج كنيد زنانى را كه مورد علاقه شما است . جمعى از مفسران معتقدند كه تعبير به ((ما)) (چيزى ) در اينجا براى اين است كه مبداء جهان را نخست به صورت مبهم ذكر كرده باشد، تا بعدا با دقت و مطالعه ، به علم و حكمت او آشنا شوند و چيزى تبديل به كسى گردد، ولى تفسير اول مناسب تر است . سپس در هشتمين و نهمين سوگند سخن از زمين و خالق زمين به ميان آورده مى فرمايد: قسم به زمين و آن كس كه زمين را گسترانيده است (و الارض و ما طحاها). زمين كه گاهواره زندگى انسان و تمام موجودات زنده است . زمين با تمام شگفتيها: كوه ها و درياها، دره ها و جنگلها، چشمه ها و رودخانه ها ، معادن و منابع گرانبهايش ، كه هر كدام به تنهائى آيتى است از آيات حق و نشانه اى است از نشانه هاى او. و از آن برتر و بالاتر خالق اين زمين و كسى كه آن را گسترانيده است . ((طحاها)) از ماده طحو (بر وزن سهو) هم به معنى انبساط و گستردگى آمده است ، و هم به معنى راندن و دور كردن و از ميان بردن و در اينجا به معنى گستردن است ، چرا كه اولا زمين در آغاز در زير آب غرق بود، تدريجا آبها در گودالهاى زمين قرار گرفت و خشكيها سر بر آورد و گسترده شد، و از آن تعبير به ((دحو الارض )) نيز مى شود. ثانيا زمين در آغاز به صورت پستيها و بلنديها با شيبهاى تند و غير قابل سكونتى بود، بارانهاى سيلابى مداوم باريدند، ارتفاعات زمين را شستند، و در دره ها گستردند، و تدريجا زمينهاى مسطح و قابل استفاده براى زندگى انسان و كشت و زرع به وجود آمد. بعضى از مفسران معتقدند كه در اين تعبير يك اشاره اجمالى به حركت زمين نيز وجود دارد، چرا كه يكى از معانى ((طحو)) همان راندن است كه مى تواند اشاره به حركت انتقالى زمين به دور آفتاب ، و يا حتى حركت وضعى آن به دور خود، و يا هر دو باشد. سرانجام به دهمين و يازدهمين سوگند كه آخرين قسمها در اين سلسله است ، پرداخته مى فرمايد: سوگند به نفس آدمى ، و آن كس كه آن را منظم و مرتب ساخت (و نفس و ما سواها). همان انسانى كه عصاره عالم خلقت ، و چكيده جهان ملك و ملكوت ، و گل سرسبد عالم آفرينش است : اين خلقت بديع كه مملو از شگفتيها و اسرار است آنقدر اهميت دارد كه خداوند به خودش و خالق آن يكجا قسم ياد كرده !. در اينكه منظور از ((نفس )) در اينجا روح انسان است ، يا جسم و روح هر دو؟ مفسران احتمالات گوناگونى داده اند. اگر منظور روح باشد مراد از ((سواها)) (از ماده تسويه ) همان تنظيم و تعديل قواى روحى انسان است ، از حواس ظاهر گرفته ، تا نيروى ادراك ، حافظه ، انتقال ، تخيل ، ابتكار، عشق ، اراده و تصميم ، و مانند آن در مباحث علم النفس مطرح شده است . و اگر منظور روح و جسم هر دو باشد تمام شگفتيهاى نظامات بدن و دستگاه هاى مختلف آن را كه در علم ((تشريح )) و ((فيزيولوژى )) (وظايف الاعضاء) به طور گسترده مورد بحث گرفته شامل مى شود. البته نفس به هر دو معنى در قرآن مجيد اطلاق شده است : در مورد روح در آيه 42 زمر مى خوانيم : الله يتوفى الانفس حين موتها: خداوند ارواح را به هنگام مرگ مى گيرد. و در مورد ((جسم )) در آيه 33 قصص آمده است كه موسى مى گويد قال رب انى قتلت منهم نفسا فاخاف ان يقتلون موسى گفت پروردگارا من يكى از آنها (از فرعونيان ظالم ) را كشته ام مى ترسم مرا به قتل برسانند. ولى مناسب در اينجا اين است كه هر دو را شامل شود چرا كه شگفتيهاى قدرت خداوند هم در جسم است و هم در جان و اختصاص ‍ به يكى از اين دو ندارد جالب اينكه نفس در اينجا به صورت نكره ذكر شده ، كه مى تواند اشاره به عظمت و اهميت نفس آدمى باشد، عظمتى مافوق تصور و آميخته با ابهام كه آن را به صورت يك ((موجود ناشناخته )) معرفى مى كند، همانگونه كه بعضى از بزرگترين دانشمندان امروز از انسان به همين عنوان تعبير كرده ، و انسان را موجود ناشناخته ناميده اند. در آيه بعد به يكى از مهمترين مسائل مربوط به آفرينش انسان پرداخته مى افزايد: پس از تنظيم قوى و جسم و جان آدمى ، فجور و تقوى را به او الهام كرد (فالهمها فجورها و تقواها). آرى هنگامى كه خلقتش تكميل شد، و ((هستى )) او تحقق يافت ، خداوند بايدها و نبايدها را به او تعليم داد، و به اين ترتيب وجودى شد از نظر آفرينش مجموعه اى از گل بد بو و روح الهى و از نظر تعليمات آگاه بر فجور و تقوى و در نتيجه وجودى است كه مى تواند در قوس صعودى برتر از فرشتگان گردد، و از ملك پران شود، و آنچه اندر وهم نايد آن شود، و در قوس نزولى از حيوانات درنده نيز منحطتر گردد و به مرحله ((بل هم اضل )) برسد و اين منوط به آن است كه با اراده و انتخابگرى خويش كدام مسير را برگزيند. ((لهمها)) از ماده ((الهام )) در اصل به معنى بلعيدن يا نوشيدن چيزى است ، و سپس به معنى القاء مطلبى از سوى پروردگار در روح و جان آدمى آمده است ، گوئى روح انسان آن مطلب را با تمام وجودش ‍ مى نوشد و مى بلعد، و گاه به معنى وحى نيز آمده ، ولى بعضى از مفسرين معتقدند كه تفاوت ((الهام )) با وحى در اين است كه شخصى كه به او الهام مى شود نمى فهمد مطلب را از كجا به دست آورده ، در حالى كه هنگام وحى مى داند از كجا و به چه وسيله به او رسيده است . ((فجور)) از ماده ((فجر)) چنانكه قبلا هم اشاره كرده ايم به معنى شكافتن وسيع است ، و از آنجا كه سپيده صبح پرده شب را مى شكافد به آن فجر گفته شده .
و نيز از آنجا كه ارتكاب گناهان پرده ديانت را مى شكافد به آن فجور اطلاق شده . البته منظور از فجور در آيه مورد بحث همان اسباب و عوامل و طرق آن است . و منظور از ((تقوى )) كه از ماده ((وقايه )) به معنى نگهدارى است ، اين است كه انسان خود را از زشتيها و بديها و آلودگيها و گناهان نگهدارد و بركنار كند. لازم به يادآورى است كه معنى اين آيه (فالهمها فجورها و تقواها) اين نيست كه خداوند عوامل فجور و تقوى را در درون جان آدمى ايجاد كرد، عواملى كه او را به فجور و آلودگى و دريدن پرده هاى حيا دعوت مى كند، و عواملى كه او را به خيرات و نيكيها مى كشاند، آنچنان كه بعضى پنداشته ، و آيه را دليلى بر وجود تضاد در درون وجود انسان دانسته اند. بلكه مى گويد اين دو حقيقت را به او الهام و تعليم كرد، يا به تعبير ساده تر - راه و چاه را به او نشان داد، همانگونه كه در آيه 10 سوره بلد آمده است و هديناه النجدين : ما انسان را به خير و شر هدايت كرديم . و به تعبير ديگر: خداوند آنچنان قدرت تشخيص و عقل و وجدان بيدار، به او داده كه فجور و تقوى را از طريق عقل و فطرت در مى يابد. و لذا بعضى از مفسران گفته اند اين آيه در حقيقت اشاره به مساءله ((حسن و قبح عقلى )) است كه خداوند توانائى درك آن را به انسانها داده است . قابل توجه اينكه خداوند نعمتهاى فراوانى در اختيار بشر گذارده ، ولى از ميان تمام اين نعمتها در اينجا روى مساءله الهام فجور و تقوى و درك حسن و قبح تكيه كرده ، چرا كه اين مساءله سرنوشت سازترين مسائل زندگى بشر است .
و سرانجام بعد از تمام اين سوگندهاى مهم و پى در پى به نتيجه آنها پرداخته مى فرمايد: سوگند به اينها كه هر كس نفس ‍ خويش را تزكيه كند رستگار است (قد افلح من زكيها).
زكيها از ماده تزكية در اصل - چنانكه راغب در مفردات آورده - به معنى نمو و رشد دادن است ، و زكات نيز در اصل به معنى نمو و رشد است ، و لذا در روايتى از على (عليه السلام ) مى خوانيم : المال تنقصه النفقة و العلم يزكوا على الانفاق .
مال با انفاق نقصان مى يابد ولى علم با انفاق نمو مى كند.
سپس اين واژه به معنى تطهير و پاك كردن نيز آمده ، شايد به اين مناسبت كه پاكسازى از آلودگيها سبب رشد و نمو است ، و در آيه مورد بحث هر دو معنى امكان دارد.
آرى رستگارى از آن كسى است كه نفس ‍ خويش را تربيت كند و رشد و نمو دهد، و از آلودگى به خلق و خوى شيطانى و گناه و عصيان و كفر پاك سازد و در حقيقت مساءله اصلى زندگى انسان نيز همين تزكيه است ، كه اگر باشد سعادتمند است و الا بدبخت و بينوا. سپس به سراغ گروه مخالف رفته ، مى فرمايد: نوميد و محروم گشت هر كس نفس خود را با معصيت و گناه آلوده ساخت (و قد خاب من دساها). ((خاب )) از ماده ((خيبة )) به معنى نرسيدن به مطلوب و محروم شدن و زيانكار گشتن است . ((دساها)) از ماده ((دس )) در اصل به معنى داخل كردن چيزى تواءم با كراهت است ، چنانكه قرآن مجيد درباره عرب جاهلى و زنده به گور كردن دختران مى فرمايد: ام يدسه فى التراب : آن را با كراهت و نفرت در خاك پنهان مى كند (نحل - 59) و ((دسيسه )) به كارهاى مخفيانه زيانبار گفته مى شود.
در تناسب اين معنى با آيه مورد بحث بيانات گوناگونى گفته اند: گاه گفته شده اين تعبير كنايه از فسق و گناه است ، چرا كه اهل تقوى و صلاح ، خود را آشكار مى سازند، در حالى كه افراد آلوده و گنهكار خود را پنهان مى دارند، چنانكه نقل شده است سخاوتمندان عرب خيمه هاى خود را در نقاط مرتفع مى زدند، و شبها آتش روشن مى كردند، تا نيازمندان در طول شب و روز به سراغشان بروند، و مورد محبت آنها واقع شوند، ولى افراد بخيل و لئيم در زمينهاى پست خيمه برپا مى كردند تا كسى به سراغ آنان نيايد! و گاه گفته اند منظور اين است كه گنهكاران خود را در لابلاى صالحان پنهان مى كنند. يا اينكه نفس خود يا هويت انسانى خويش را در معاصى و گناه پنهان مى دارند. يا معاصى و گناه را در درون نفس خود مخفى مى كنند.
و در هر حال كنايه اى است از آلودگى به گناه و معصيت و خوهاى شيطانى و درست در نقطه مقابل تزكيه است . جمع تمام اين معانى در مفهوم وسيع آيه نيز بى مانع است . و به اين ترتيب پيروزمندان و شكست خوردگان در صحنه زندگى دنيا مشخص مى شوند، و معيار ارزيابى اين دو گروه چيزى جز تزكيه نفس و نمو و رشد روح تقوى و اطاعت خداوند يا آلودگى به انواع معاصى و گناهان نيست . و از اينجا روشن مى شود اينكه در حديثى از امام باقر و امام صادق (عليه السلام ) در تفسير آيه نقل شده است كه فرمود: قد افلح من اطاع و خاب من عصى : رستگار شد كسى كه اطاعت كرد و نوميد و محروم گشت كسى كه عصيان نمود در حقيقت بيان نتيجه و حاصل مقصود است . در حديث ديگرى آمده است كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) هنگامى كه ((آيه قد افلح من زكاها)) را تلاوت مى فرمود، توقف مى كرد و چنين دعا مى نمود: اللهم آت نفسى تقواها، انت وليها و مولاها، و زكها انت خير من زكاها: پروردگارا به نفس من تقوايش را مرحمت كن ، تو ولى و مولاى آن هستى ، و آن را تزكيه فرما كه تو بهترين تزكيه كنندگانى . اين سخن نشان مى دهد كه پيمودن اين راه پر پيچ و خم ، و گذشتن از اين گردنه صعب العبور حتى براى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) جز به توفيق الهى ممكن نيست ، يعنى با گامهائى از سوى بندگان و تاءييداتى از سوى خداوند، و لذا در حديث ديگرى از همان حضرت مى خوانيم كه در تفسير اين دو آيه فرمود: (افلحت نفس زكاها الله ، و خابت نفس خيبها الله من كل خير!): رستگار شد نفسى كه خدا او را تزكيه كرده و نوميد و محروم گشت نفسى كه خدا او را از هر خير محروم نموده است . 1 - ارتباط سوگندهاى قرآن با نتيجه آن چه رابطه اى ميان اين سوگندهاى يازده گانه و بسيار مهم با حقيقتى كه به خاطر آن سوگند ياد شده وجود دارد؟ به نظر مى رسد كه هدف بيان اين حقيقت از سوى خداوند بزرگ است كه من تمام وسائل مادى و معنوى را براى سعادت و خوشبختى شما انسانها فراهم ساخته ام ، از يكسو با نور آفتاب و ماه صحنه زندگى شما را روشن و پر بار نموده و نظام روز و شب حركت و سكون شما را تنظيم كرده ، و زمين را براى زندگى شما از هر جهت آماده ساخته ام . از سوى ديگر روح شما را با تمام استعدادهاى لازم آفريده ام ، وجدان بيدار به شما داده ، و حسن و قبح امور را به شما الهام كرده ام ، بنابراين هيچ كمبودى براى پيمودن راه سعادت نداريد، با اين حال چگونه نفس ‍ خويش را تزكيه نمى كنيد؟ و تسليم دسيسه هاى شيطانى مى شويد؟ 2 - نقش خورشيد در عالم حيات درباره خورشيد كه مركز منظومه شمسى ، و رهبر و سالار كواكب آن است دو بحث وجود دارد: يكى بحث از عظمت آن كه قبلا از آن سخن گفته ايم و ديگر بحث در بركات و آثار آن است كه به طور خلاصه مى توان چنين گفت : 1 - زندگى بشر و تمام موجودات زنده ديگر در درجه اول نياز به حرارت و نور دارد، و اين دو امر حياتى به وسيله اين كره عظيم آتشين به طور كاملا متعادلى تاءمين مى شود. 2 - تمام مواد غذائى به وسيله نور آفتاب تاءمين مى شود، حتى موجوداتى كه در اعماق درياها زندگى مى كنند، از گياهانى استفاده مى كنند كه در سطح اقيانوسها در پرتو نور آفتاب ، و در لابلاى امواج آب ، پرورش مى يابد و ته نشين مى كند، و يا اگر موجودات زنده از يكديگر تغذيه مى كنند باز غذاى گروهى از آنان از گياهان و نباتات است كه بدون نور خورشيد پرورش نمى يابند. 3 - تمام رنگها، زيبائيها، و جلوه هائى كه در جهان طبيعت مى بينيم به نوعى با تابش آفتاب ارتباط دارد، و اين معنى در علوم مختلف مخصوصا فيزيك ثابت شده است . 4 - بارانهاى حياتبخش از ابرها فرو مى ريزند، و ابرها همان بخاراتى هستند كه از تابش خورشيد بر صفحه اقيانوسها به وجود مى آيند، بنابر اين تمام منابع آب كه از باران تغذيه مى شوند، اعم از نهرها، چشمه ها، قناتها و چاه هاى عميق از بركات نور آفتاب است . 5 - بادها كه وظيفه تعديل هوا و جابجا كردن ابرها، و تلقيح نباتات ، و منتقل ساختن گرما و سرما از مناطق گرم به سرد، و از مناطق سرد به گرم ، را بر عهده دارند، بر اثر تابش نور آفتاب و تغيير درجه حرارت مناطق مختلف روى زمين به وجود مى آيند، و به اين ترتيب آنها نيز از آفتاب مايه مى گيرند. 6 - مواد و منابع انرژيزا، اعم از آبشارها، سدهاى عظيمى كه در مناطق كوهستانى ايجاد مى كنند، منابع نفت ، و معادن ذغال سنگ ، همه آنها به نوعى با آفتاب گره مى خورند كه اگر او نبود هيچ يك از اين منابع وجود نداشت ، تمام حركتها در صفحه زمين مبدل به سكون مى شد!. 7 - بقاء نظام منظومه شمسى به خاطر تعادل جاذبه و دافعه اى است كه ميان كره آفتاب از يكسو، و سياراتى كه دور آن مى گردند از سوى ديگر، وجود دارد، و به اين ترتيب خورشيد نقش بسيار مؤ ثرى در نگهدارى اين سيارات در مدارات خود دارد. از مجموع اين سخن استفاده مى كنيم كه اگر خداوند نخستين سوگند را از خورشيد شروع كرده چه دليلى داشته است ؟! همچنين ماه و روشنائى روز و تاريكى شب و كره زمين هر كدام نقش ‍ مهمى در زندگى انسان و غير انسان دارند، و به همين دليل سوگند به آنها ياد شده است و فراتر از همه اينها روح و جسم انسان كه از همه اسرارآميزتر و شگفت انگيزتر است . درباره اهميت تهذيب نفس در پايان سوره بحثى خواهيم داشت .