تفسیر آیه (ها): [1,2,3,4,5,6]
لَا أُقْسِمُ بِيَوْمِ الْقِيَامَةِ 1 , وَلَا أُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اللَّوَّامَةِ 2 , أَيَحْسَبُ الْإِنْسَانُ أَلَّنْ نَجْمَعَ عِظَامَهُ 3 , بَلَى قَادِرِينَ عَلَى أَنْ نُسَوِّيَ بَنَانَهُ 4 , بَلْ يُرِيدُ الْإِنْسَانُ لِيَفْجُرَ أَمَامَهُ 5 , يَسْأَلُ أَيَّانَ يَوْمُ الْقِيَامَةِ 6
expand_more
سوره قيامت مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى 40 آيه است محتواى سوره قيامت همانگونه كه از نام سوره پيدا است مباحث آن بر محور مسائل مربوط به معاد و روز قيامت دور مى زند، جز چند آيه كه درباره قرآن مجيد و مكذبين به آن سخن مى گويد، و اما بحثهائى كه در مورد قيامت در اين سوره آمده رويهمرفته در چهار محور است . 1 - مسائل مربوط به اشراط الساعة (حوادث عجيب و بسيار هول انگيزى كه در پايان اين جهان و آغاز قيامت روى مى دهد). 2 - مسائل مربوط به وضع حال نيكوكاران و بدكاران در آن روز. 3 - مسائل مربوط به لحظات پر اضطراب مرگ و انتقال از اين جهان به جهان ديگر. 4 - بحثهاى مربوط به هدف آفرينش انسان و رابطه آن با مساءله معاد. فضيلت تلاوت سوره در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى خوانيم : من قرأ سورة القيامة شهدت انا و جبريل له يوم القيامة انه كان مؤ منا بيوم القيامة ، و جاء و وجهه مسفر على وجوه الخلايق يوم القيامة ((كسى كه سوره قيامت را بخواند من و جبرئيل براى او در روز قيامت گواهى مى دهيم كه او ايمان به آن روز داشته ، و در آن روز صورتش از صورت ساير مردم درخشنده تر است )). و در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) مى خوانيم : من ادمن قرائة لا اقسم و كان يعمل بها، بعثها الله يوم القيامة معه فى قبره ، فى احسن صورة تبشره و تضحك فى وجهه ، حتى يجوز الصراط و الميزان : ((كسى كه تداوم بر سوره لا اقسم (سوره قيامت ) كند و به آن عمل نمايد خداوند اين سوره را در قيامت همراه او از قبرش با بهترين چهره برمى انگيزد، و پيوسته به او بشارت مى دهد و در صورتش مى خندد تا از صراط و ميزان بگذرد)). قابل توجه اينكه آنچه را از قرائن در فضيلت تلاوت سوره هاى قرآن در موارد ديگر استفاده مى كرديم در اينجا صريحا در متن روايت آمده است زيرا مى فرمايد: هر كسى بر آن مداومت كند و ((به آن عمل نمايد)) بنابراين همه اينها مقدمه عمل كردن و به كار بستن مضمون آن است . تفسير : سوگند به روز قيامت و وجدان ملامت گر؟ اين سوره با دو سوگند پر معنى آغاز شده ، مى فرمايد: ((سوگند به روز قيامت )) (لا اقسم بيوم القيامة ). ((و سوگند به وجدان بيدار انسانها و نفس ملامت كننده )) (و لا اقسم بالنفس اللوامة ). در اينكه ((لا)) در اين دو آيه ((زائده )) و براى تاءكيد است ( بنابراين سوگند را نفى نمى كند، بلكه آنرا مؤ كدتر مى كند) و يا اينكه ((لا)) نافيه است ، و هدف آن است كه بگويد اين موضوع به قدرى مهم است كه به آن سوگند ياد نمى كنم (مثل اينكه گاهى مردم به يكديگر مى گويند به جان تو قسم ياد نمى كنم كه برتر از سوگند است ) در ميان مفسران گفتگو است . غالب مفسران احتمال اول را برگزيده اند در حالى كه بعضى طرفدار تفسير دوم هستند و معتقدند كه ((لا)) زائده در آغاز كلام نمى آيد، بلكه بايد در وسط كلام باشد. ولى تفسير اول صحيحتر به نظر مى رسد، زيرا قرآن به امورى مهمتر از قيامت ، مانند ذات پاك خدا سوگند ياد كرده بنابراين دليلى ندارد كه به روز قيامت در اينجا قسم ياد نشود، و قرار گرفتن ((لا)) زائده در آغاز كلام نيز نمونه دارد چنانكه از اشعار امراء القيس نقل كرده اند كه در آغاز بعضى از قصائدش لاء زائده را به كار برده است . ولى به عقيده ما بحث پيرامون زائده بودن يا نافيه بودن ((لا)) چندان مهم نيست ، چرا كه نتيجه نهائى هر دو يكى است ، و آن اهميت موضوعى است كه سوگند به خاطر آن ياد شده . مهم اين است كه ببينيم در ميان اين دو سوگند (سوگند به روز قيامت و سوگند به وجدان بيدار) چه رابطه اى وجود دارد؟ حقيقت اين است كه يكى از دلائل وجود ((معاد)) وجود ((محكمه وجدان )) در درون جان انسان است كه به هنگام انجام كار نيك روح آدمى را مملو از شادى و نشاط مى كند، و از اين طريق به او پاداش مى دهد، و به هنگام انجام كار زشت يا ارتكاب جنايت روح او را سخت در فشار قرار داده و مجازات و شكنجه مى كند، به حدى كه گاه براى نجات از عذاب وجدان اقدام به خودكشى مى كند. يعنى در واقع وجدان حكم اعدام او را صادر كرده ، و به دست خودش ‍ اجرا مى كند! بازتاب ((نفس لوامه )) در وجود انسانها بسيار وسيع و گسترده ، و از هر نظر قابل دقت و مطالعه است ، و در بحث نكات اشاره بيشترى به آن خواهيم كرد. وقتى ((عالم صغير)) يعنى وجود انسان در دل خود محكمه و دادگاه كوچكى دارد، چگونه ((عالم كبير)) با آن عظمتش محكمه عدل عظيمى نخواهد داشت ؟ و از اينجا است كه ما از وجود وجدان اخلاقى پى به وجود رستاخيز و قيامت ميبريم و نيز از همينجا رابطه جالب اين دو سوگند روشن مى شود، و به تعبير ديگر سوگند دوم دليلى است بر سوگند اول . در اينكه مراد از ((نفس لوامه )) چيست ؟ مفسران تفسيرهاى مختلفى براى آن ذكر كرده اند، يك تفسير معروف همان است كه در بالا گفتيم ، يعنى وجدان اخلاقى كه انسان را به هنگام اعمال خلاف در اين دنيا ملامت مى كند، و به جبران و تجديد نظر وا مى دارد. تفسير ديگر اينكه منظور ملامت كردن همه انسانها در قيامت نسبت به خويشتن است ، مؤ منان به اين جهت خود را ملامت مى كنند كه چرا اعمال صالح كم بجا آورده اند؟ و كافران از اين جهت كه چرا راه كفر و شرك و گناه پيموده اند؟ ديگر اينكه منظور تنها نفس كافران است كه در قيامت آنها را به خاطر اعمال سوءشان بسيار ملامت و سرزنش مى كند. ولى مناسب با آيه قبل و بعد همان تفسير اول است آرى اين دادگاه وجدان آنقدر عظمت و احترام دارد كه خداوند به آن سوگند ياد مى كند، و آن را بزرگ مى شمرد، و به راستى بزرگ است ، چرا كه يكى از عوامل مهم نجات انسان محسوب مى شود، به شرط آنكه وجدان بيدار باشد و بر اثر كثرت گناه ضعيف و ناتوان نگردد. اين نكته نيز قابل توجه است كه به دنبال اين دو سوگند پراهميت و پرمعنى بيان نشده است كه براى چه چيز سوگند ياد شده ؟ و به اصطلاح ((مقسم له )) محذوف است ، اين به خاطر آن است كه از سياق آيات بعد مطلب روشن است ، بنابراين ، آيات فوق چنين معنى مى دهد ((سوگند به روز قيامت ، و نفس لوامه كه همه شما در قيامت برانگيخته مى شويد و به سزاى اعمالتان مى رسيد)). جالب اينكه به روز قيامت سوگند ياد شده كه قيامت و رستاخيزى هست ، اين به خاطر آن است كه مساءله رستاخيز آنچنان مسلم شمرده شده كه حتى در برابر منكران مى توان به آن سوگند ياد كرد. سپس در آيه بعد به عنوان يك استفهام انكارى مى افزايد: ((آيا انسان مى پندارد كه ما استخوانهاى او را جمع نخواهيم كرد))؟ (ايحسب الانسان ان لن نجمع عظامه ). آرى ما قادريم كه حتى انگشتان (خطوط سر انگشتان ) او را دوباره به صورت اول موزون و مرتب كنيم (بلى قادرين على ان نسوى بنانه ). در روايتى آمده است كه يكى از مشركان كه در همسايگى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) زندگى مى كرد به نام ((على بن ابى ربيعه )) خدمت حضرت (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمد و از روز قيامت سؤ ال كرد كه چگونه است ؟ و كى خواهد بود؟ سپس افزود: اگر آن روز را من با چشم خودم .
ببينم باز تصديق تو نمى كنم ، و به تو ايمان نمى آورم ! آيا ممكن است خداوند اين استخوانها را جمع آورى كند؟ اين باور كردنى نيست ! اينجا بود كه آيات فوق نازل شد و به او پاسخ گفت و لذا پيغمبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) درباره اين مرد لجوج معاند مى فرمود: اللهم اكفنى شر جارى السوء ((خداوندا شر اين همسايه بد را از من دور كن )). نظير اين معنى در آيات ديگر قرآن نيز به چشم مى خورد، از جمله در آيه 78 سوره يس مى خوانيم : يكى از منكران معاد قطعه استخوان پوسيده اى را به دست گرفته بود و به پيغمبر مى گفت من يحيى العظام و هى رميم : ((چه كسى اين استخوانها را زنده مى كند در حالى كه پوسيده است ))؟ ضمنا تعبير به ((يحسب )) (از ماده ((حسبان )) به معنى گمان ) اشاره به اين است كه اين منكران هرگز به گفته خود ايمان نداشتند بلكه تنها بر پندار و گمانهاى واهى و بى اساس تكيه مى كردند. اما ببينيم چرا مخصوصا روى استخوانها تكيه شده است ؟ اين به خاطر آن است كه اولا دوام استخوان بيش از ساير اعضا مى باشد، و لذا هنگامى كه بپوسد و خاك شود و ذرات غبارش پراكنده گردد اميد بازگشت آن در نظر افراد سطحى كمتر است . ثانيا استخوان مهمترين ركن بدن انسان مى باشد، چرا كه ستونهاى بدن را استخوانها تشكيل مى دهند، و تمام حركات و جابجائى و فعاليتهاى مهم بدن به وسيله استخوانها انجام مى گيرد، كثرت و تنوع و اشكال و اندازه هاى مختلف استخوانها در بدن انسان از عجايب خلقت خداوند محسوب مى شود، و ارزش يك مهره كوچك پشت انسان هنگامى ظاهر مى شود كه از كار بيفتد و مى بينيم كه تمام بدن را فلج مى كند. ((بنان )) در لغت هم به معنى ((انگشتان )) آمده ، و هم به معنى ((سر انگشتان )) و در هر دو صورت اشاره به اين نكته است كه نه تنها خداوند استخوانها را جمع آورى مى كند، و به حال اول باز مى گرداند، بلكه استخوانهاى كوچك و ظريف و دقيق انگشتان را همه در سر جاى خود قرار مى دهد، و از آن بالاتر خداوند حتى سر انگشتان او را به طور موزون به صورت نخست باز مى گرداند. اين تعبير مى تواند اشاره لطيفى به خطوط سر انگشت انسانها باشد كه مى گويند كمتر انسانى در روى زمين پيدا مى شود كه خطوط سر انگشت او با ديگرى يكسان باشد، يا به تعبير ديگر خطوط ظريف و پيچيده اى كه بر سر انگشتان هر انسانى نقش است معرف شخص او است ، و لذا در عصر ما مساءله ((انگشت نگارى )) به صورت علمى در آمده ، و به وسيله آن بسيارى از مجرمان شناخته شده ، و جرمها كشف گرديده است ، همينقدر كافى است كه مثلا يك سارق هنگامى كه وارد اتاق يا منزلى مى شود دست خود را بر دستگيره در، يا شيشه اطاق يا قفل و صندوق بگذارد و اثر خطوط انگشتانش روى آن بماند، فورا از آن نمونه بردارى كرده ، با سوابقى كه از سارقان و مجرمان دارند مطابقه نموده و مجرم را پيدا مى كنند. در آيه بعد به يكى از علل حقيقى انكار معاد اشاره كرده مى فرمايد: چنين نيست كه انسان در قدرت خداوند بر جمع استخوانها و زنده كردن مردگان ترديد داشته باشد، بلكه هدفش از انكار اين است كه مادام العمر گناه كند (بل يريد الانسان ليفجر امامه ). او مى خواهد از طريق انكار معاد، كسب آزادى براى هر گونه هوسرانى و ظلم و بيدارگرى و گناه بنمايد، هم وجدان خود را از اين طريق اشباع كاذب كند، و هم در برابر خلق خدا مسؤ وليتى براى خود قائل نباشد چرا كه ايمان به معاد و رستاخيز و دادگاه عدل خدا سد عظيمى است در مقابل هر گونه عصيان و گناه ، او مى خواهد اين لجام را بر گيرد و اين سد را در هم بشكند و آزادانه هر عملى را خواست انجام دهد. اين منحصر به زمانهاى گذشته نبوده است ، امروز هم يكى از علل گرايش به ماديگرى و انكار مبدء و معاد، كسب آزادى براى فجور و گريز از مسؤ وليتها، و شكستن هر گونه قانون الهى است ، و گرنه دلائل مبدء و معاد آشكار است . در تفسير على بن ابراهيم آمده است كه در توضيح معنى اين آيه فرمود: يقدم الذنب و يؤ خر التوبة و يقول سوف اتوب : آيه اشاره به كسى است كه گناه را مقدم مى دارد و توبه را به تاخير مى اندازد و مى گويد بعدا توبه خواهم كرد. بعضى نيز گفته اند منظور از ((فجور)) در آيه ((تكذيب )) است ، بنابراين معنى آيه چنين مى شود: انسان مى خواهد قيامت و رستاخيز را كه در پيش روى او قرار دارد تكذيب كند، ولى تفسير اول مناسبتر است . و به دنبال آن مى افزايد: لذا ((مى پرسد قيامت كى خواهد بود))؟! (يسئل ايان يوم القيامة ). آرى او براى گريز از مسؤ ليتها استفهام انكارى درباره وقت قيام قيامت مى كند، تا راه را براى فجور خود بگشايد. اين نكته لازم به يادآورى است كه سؤ ال آنها از وقت بر پا شدن قيامت نه به اين معنى است كه اصل آن را قبول داشتند و از وقت آن سؤ ال مى كردند، بلكه اين سؤ ال مقدمه اى است براى انكار اصل قيامت ، درست مثل اينكه كسى مى گويد فلان شخص از سفر مى آيد و هنگامى كه طول كشيد و نيامد ديگرى كه منكر آمدن آن مسافر است مى گويد: پس اين مسافر كى خواهد آمد؟ 1 - ((محكمه وجدان )) يا ((قيامت صغرى )) از قرآن مجيد به خوبى استفاده مى شود كه روح و نفس انسانى داراى سه مرحله است : 1 - ((نفس اماره )) يعنى روح سركش كه پيوسته انسان را به زشتيها و بديها دعوت مى كند، و شهوات و فجور را در برابر او زينت مى بخشد، اين همان چيزى است كه همسر عزيز مصر، آن زن هوسباز هنگامى كه پايان شوم كار خود را مشاهده كرد به آن اشاره نمود و گفت : و ما ابرى ء نفسى ان النفس لامارة بالسوء: ((من هرگز نفس خود را تبرئه نمى كنم ، چرا كه نفس سركش همواره به بديها فرمان مى دهد)) (سوره يوسف آيه 53). 2 - ((نفس لوامه )) كه در آيات مورد بحث به آن اشاره شده ، روحى است بيدار و نسبتا آگاه ، هر چند هنوز در برابر گناه مصونيت نيافته گاه لغزش پيدا مى كند. و در دامان گناه مى افتد اما كمى بعد بيدار مى شود توبه مى كند و به مسير سعادت باز مى گردد، انحراف درباره او كاملا ممكن است ، ولى موقتى است نه دائم ، گناه از او سر مى زند، اما چيزى نمى گذرد كه جاى خود را به ملامت و سرزنش و توبه مى دهد. اين همان چيزى است كه از آن به عنوان ((وجدان اخلاقى )) ياد مى كنند، در بعضى از انسانها بسيار قوى و نيرومند است و بعضى بسيار ضعيف و ناتوان ولى به هر حال در هر انسانى وجود دارد ديگر اينكه با كثرت گناه آن را به كلى از كار بيندازد. 3 - ((نفس مطمئنه )) يعنى روح تكامل يافته اى كه به مرحله اطمينان رسيده ، نفس سركش را رام كرده ، و به مقام تقواى كامل و احساس ‍ مسؤ وليت رسيده كه ديگر به آسانى لغزش براى او امكان پذير نيست . اين همان است كه در سوره والفجر آيه 27 و 28 مى فرمايد: يا ايتها النفس المطمئنة ارجعى الى ربك راضية مرضية : ((اى نفس مطمئنه ! به سوى پروردگارت باز گرد، در حالى كه هم تو از او خشنودى و هم او از تو)) به هر حال اين ((نفس لوامه )) چنانكه گفتيم رستاخيز كوچكى است در درون جان هر انسان كه بعد از انجام يك كار نيك يا بد، بلافاصله محكمه آن در درون جان تشكيل مى گردد و به حساب و كتاب او مى رسد. لذا گاه در برابر يك كار نيك و مهم چنان احساس آرامش درونى مى كند و روح او لبريز از شادى و نشاط مى شود، كه لذت و شكوه و زيبائى آن با هيچ بيان و قلمى قابل توصيف نيست . و به عكس ، گاهى به دنبال يك خلاف و جنايت بزرگ چنان گرفتار كابوس وحشتناك ، و طوفانى از غم و اندوه مى گردد، و از درون مى سوزد، كه از زندگى به كلى سير مى شود، و حتى گاه براى رهائى از چنگال اين ناراحتى خود را آگاهانه به مقامات قضائى معرفى و به چوبه دار تسليم مى كند. اين دادگاه عجيب درونى شباهت عجيبى به دادگاه رستاخيز دارد: 1 - قاضى و شاهد و مجرى حكم در حقيقت در اينجا يكى است همانطور كه در قيامت چنين است : عالم الغيب و الشهادة انت تحكم بين عبادك خداوندا تو از اسرار پنهان و آشكار آگاهى و تو در ميان بندگانت قضاوت خواهى كرد (زمر - آيه 46). 2 - اين دادگاه وجدان توصيه و رشوه و پارتى و پرونده سازى رائج بشرى را نمى پذيرد، همانطور كه درباره دادگاه قيامت نيز مى خوانيم : و اتقوا يوما لا تجزى نفس عن نفس شيئا و لا يقبل منها شفاعة و لا يؤ خذ منها عدل و لا هم ينصرون : ((از آن روز بترسيد كه هيچكس بجاى ديگرى مجازات نمى شود، و نه شفاعتى پذيرفته مى گردد، و نه فديه و رشوه اى ، و نه يارى مى شوند)) (سوره بقره - آيه 48). 3 - محكمه وجدان مهمترين و قطورترين پرونده ها را در كوتاهترين مدت رسيدگى كرده ، حكم نهائى خود را به سرعت صادر مى كند، نه استيناف در آن هست ، و نه تجديد نظر، و نه ماهها و سالها سرگردانى همانطور كه در دادگاه رستاخيز نيز مى خوانيم : و الله يحكم لا معقب لحكمه و هو سريع الحساب .
((خداوند حكم مى كند و حكم او رد و نقض نمى شود و حساب او سريع است )) (سوره رعد - آيه 41). 4 - مجازات و كيفرش بر خلاف مجازاتهاى دادگاههاى رسمى اين جهان نخستين جرقه هايش در اعماق دل و جان افروخته مى شود، و از آنجا به بيرون سرايت مى كند، نخست روح انسان را مى آزارد، سپس ‍ آثارش در جسم ، و چهره و دگرگون شدن خواب و خوراك او آشكار مى شود، همانطور كه درباره دادگاه قيامت نيز مى خوانيم : نار الله الموقدة التى تطلع على الافئدة ، ((آتش بر افروخته الهى كه از قلبها زبانه مى كشد))! (سوره همزه - آيه 6 - 7). 5 - اين دادگاه وجدان چندان نياز به ناظر و شهود ندارد، بلكه معلومات و آگاهيهاى خود انسان متهم را به عنوان ((شهود)) به نفع يا بر ضد او مى پذيرد! همانطور كه در دادگاه رستاخيز نيز ذرات وجود انسان حتى دست و پا و پوست تن او گواهان بر اعمال او هستند چنانكه مى فرمايد: حتى اذا ما جاءوها شهد عليهم سمعهم و ابصارهم و جلودهم : ((چون به كنار آتش دوزخ برسند گوش و چشم و پوست تن آنها بر ضد آنها گواهى مى دهد)) (سوره فصلت - آيه 20). اين شباهت عجيب در ميان اين دو دادگاه نشانه ديگرى بر فطرى بودن مساءله معاد است ، زيرا چگونه مى توان باور كرد در وجود يك انسان كه قطره كوچكى از اين اقيانوس عظيم هستى است ، چنان حساب و كتاب و دادگاه مرموز و اسرارآميزى وجود داشته باشد، اما در درون اين عالم بزرگ مطلقا حساب و كتاب و دادگاه و محكمه اى وجود نداشته باشد، اين باور كردنى نيست . 2 - نامهاى قيامت در قرآن مجيد مى دانيم قسمت مهمى از معارف قرآن ، و مسائل اعتقادى آن ، بر محور مسائل مربوط به قيامت و رستاخيز دور مى زند، چرا كه مهمترين تاءثير را در تربيت انسان و روند تكامل او دارد. نام هائى كه در قرآن براى اين روز بزرگ انتخاب شده نيز بسيار است و هر كدام بيانگر بعدى از ابعاد آن روز مى باشد، و به تنهائى مى تواند مسائل بسيارى را در اين رابطه بازگو كند. به گفته مرحوم ((فيض كاشانى )) در ((محجة البيضاء)) در زير هر يك از اين نامها سرى نهفته شده ، و در هر توصيفى معناى مهمى بيان گشته ، بايد كوشيد تا اين معانى را درك كرد و اين اسرار را يافت . او بيش از يكصد نام براى قيامت ذكر كرده كه همه يا اكثر آن را مى توان از قرآن مجيد استفاده كرد.
مانند ((يوم الحسرة )) ((يوم الندامة )) ((يوم المحاسبة )) ((يوم المسالة )) ((يوم الواقعة )) ((يوم القارعة )) ((يوم الراجفة )) ((يوم الرادفة )) ((يوم الطلاق )) ((يوم الفراق )) ((يوم الحساب )) ((يوم التناد)) ((يوم العذاب )) ((يوم الفرار)) ((يوم الحق )) ((يوم الحكم )) ((يوم الفصل )) ((يوم الجمع )) ((يوم الدين )) ((يوم تبلى السرائر)) ((يوم لا يغنى مولى عن مولى شيئا)) ((يوم يفر المرء من اخيه )) يوم لا ينفع مال و لا بنون )) و ((يوم التغابن و ....)) ولى معروفترين نام آن همان ((يوم القيامة )) است كه هفتاد بار در قرآن مجيد ذكر شده ، و حكايت از قيام عمومى بندگان و رستاخيز عظيم انسانها مى كند و توجه به آن نيز انسان را به قيام در اين دنيا براى انجام وظيفه دعوت مى نمايد. به عقيده ما براى بيدار شدن از خواب غفلت و غرور، و مهار كردن نفس ‍ سركش ، و تعليم و تربيت انسان ، كافى است كه در اين نامها بينديشيم و وضع خود را در آن روز عظيم ، روزى كه همگى در پيشگاه خداوند بزرگ حاضر مى شويم ، و پرده ها كنار مى رود و اسرار درون ظاهر مى شود، بهشت تزيين مى گردد و جهنم بر افروخته مى شود، و همگان در پاى ميزان عدل الهى حاضر مى شويم در نظر بگيريم (خداوندا ما را در آن روز در پناه خودت جاى ده ).