تفسیر آیه (ها): [1,2,3]
الر تِلْكَ آيَاتُ الْكِتَابِ الْمُبِينِ 1 , إِنَّا أَنْزَلْنَاهُ قُرْآنًا عَرَبِيًّا لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ 2 , نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ بِمَا أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ هَذَا الْقُرْآنَ وَإِنْ كُنْتَ مِنْ قَبْلِهِ لَمِنَ الْغَافِلِينَ 3
expand_more
سوره يوسف مقدمه (داراى 111 آيه كه همه در مكه نازل شده است ) قبل از ورود در تفسير آيات اين سوره ذكر چند امر لازم است : 1 - در اينكه اين سوره در مكه نازل شده است در ميان مفسران ، بحث و اشكال نيست ، تنها از ابن عباس نقل شده كه چهار آيه آن (سه آيه نخست و آيه هفتم ) در مدينه نازل گرديده . ولى دقت در پيوند اين آيات با آيات ديگر اين سوره نشان مى دهد كه نمى توان آنها را از بقيه تفكيك كرد، بنابراين احتمال نزول اين چهار آيه در مدينه بسيار ضعيف است . 2 - تمام آيات اين سوره جز چند آيه كه در آخر آن آمده سر گذشت جالب و شيرين و عبرت انگيز پيامبر خدا يوسف (عليه السلام ) را بيان مى كند و به همين دليل اين سوره بنام يوسف ناميده شده است و نيز و به همين جهت از مجموع 27 بار ذكر نام يوسف در قرآن 25 مرتبه آن در اين سوره است ، و فقط دو مورد آن در سوره هاى ديگر (سوره غافر آيه 34 و انعام آيه 84) مى باشد. محتواى اين سوره بر خلاف سوره هاى ديگر قرآن همگى به هم پيوسته و بيان فرازهاى مختلف يك داستان است ، كه در بيش از ده بخش با بيان فوق العاده گويا، جذاب ، فشرده ، عميق و مهيج آمده است . گر چه داستان پردازان بى هدف ، و يا آنها كه هدفهاى پست و آلوده اى دارند سعى كرده اند از اين سرگذشت آموزنده يك داستان عشقى محرك براى هوسبازان بسازند و چهره واقعى يوسف و سرگذشت او را مسخ كنند، و حتى در شكل يك فيلم عشقى به روى پرده سينما بياورند ولى قرآن كه همه چيزش الگو و اسوه است ، در لابلاى اين داستان عاليترين درسهاى عفت و خويشتن دارى و تقوى و ايمان و تسلط بر نفس ‍ را منعكس ساخته آنچنان كه هر انسانى - هر چند، بارها آنرا خوانده باشد - باز به هنگام خواندنش بى اختيار تحت تاثير جذبه هاى نيرومندش قرار مى گيرد. و به همين جهت قرآن نام زيباى احسن القصص (بهترين داستانها) را بر آن گذارده است ، و در آن براى اولواالالباب (صاحبان مغز و انديشه ) عبرتها بيان كرده است . 3 - دقت در آيات اين سوره اين واقعيت را براى انسان روشنتر مى سازد كه قرآن در تمام ابعادش معجزه است ، چرا كه قهرمانهائى كه در داستانها معرفى مى كند - قهرمانهاى واقعى و نه پندارى - هر كدام در نوع خود بى نظيرند. ابراهيم قهرمان بت شكن با آن روح بلند و سازش ناپذير در برابر طاغوتيان . نوح آن قهرمان صبر و استقامت و پايمردى و دلسوزى در آن عمر طولانى و پربركت . موسى آن قهرمان تربيت يك جمعيت لجوج در برابر يك طاغوت عصيانگر. يوسف آن قهرمان پاكى و پارسائى و تقوى ، در برابر يك زن زيباى هوسباز و حيله گر. و از اين گذشته قدرت بيان وحى قرآنى در اين داستان آنچنان تجلى كرده كه انسان را به حيرت مى اندازد، زيرا اين داستان چنانكه مى دانيم در پاره اى از موارد به مسائل بسيار باريك عشقى منتهى مى گردد، و قرآن بى آنكه آنها را درز بگيرد، و از كنار آن بگذرد تمام اين صحنه ها را با ريزه كاريهايش طورى بيان مى كند كه كمترين احساس منفى و نامطلوب در شنونده ايجاد نمى گردد، در متن تمام قضايا وارد مى شود اما در همه جا اشعه نيرومندى از تقوا و پاكى ، بحثها را احاطه كرده است . 4 - داستان يوسف قبل از اسلام و بعد از آن بدون شك قبل از اسلام نيز داستان يوسف در ميان مردم مشهور و معروف بوده است ، چرا كه در تورات در چهارده فصل از سفر پيدايش (از فصل 37 تا 50) اين داستان مفصلا ذكر شده است . البته مطالعه دقيق اين چهارده فصل نشان مى دهد كه آنچه در تورات آمده تفاوتهاى بسيارى با قرآن مجيد دارد و مقايسه اين تفاوتها نشان مى دهد كه تا چه حد آنچه در قرآن آمده پيراسته و خالص و خالى از هر گونه خرافه مى باشد و اينكه قرآن به پيامبر مى گويد: پيش از اين از آن غافل بودى (بنابر اينكه منظور از احسن القصص داستان يوسف باشد) اشاره به عدم آگاهى پيامبر از واقعيت خالص اين سرگذشت عبرت انگيز است . از تورات كنونى چنين بر مى آيد كه يعقوب هنگامى كه پيراهن خون آلود يوسفرا ديد چنين گفت : اين قباى پسر من است و جانور درنده او را خورده يقين كه يوسف دريده شده است - پس يعقوب جامه هاى خود را دريد و پلاس به كمرش بست و روزهاى بسيارى از براى پسرش نوحه گرى نمود - و تمامى پسران و تمامى دخترانش از براى تسلى دادن به او برخاستند، اما او را تسلى گرفتن امتناع نمود و گفت به پسر خود به قبر محزونا فرود خواهم رفت . در حالى كه قرآن مى گويد: يعقوب با هوشيارى و فراست از دورغ فرزندان آگاه شد و در اين مصيبت جزغ و فزع و بى تابى نكرد، بلكه آنچنان كه سنت انبياء است با آن مصيبت برخورد صبورانه اى داشت هر چند قلبش مى سوخت و اشكش جارى مى شد و طبعا از كثرت گريه چشمش را از دست داد ولى به تعبير قرآن با صبر جميل و با خويشتن دارى (كظيم ) سعى كرد از كارهائى همچون دريدن جامه و نوحه گرى و پلاس به كمر بستن كه علامت عزادارى مخصوص بود خوددارى كند. بهر حال بعد از اسلام نيز اين داستان در نوشته هاى مورخين شرق و غرب گاهى با شاخ و برگهاى اضافى آمده است در شعر فارسى نخستين قصه يوسف و زليخا را به فردوسى نسبت مى دهند و پس از او يوسف و زليخاى شهاب الدين عمعق و مسعودى قمى است و بعد از او، يوسف و زليخاى عبدالرحمن جامى شاعر معروف قرن نهم است . 5 - چرا بر خلاف سرگذشتهاى ساير انبياء داستان يوسف يكجا بيان شده است ؟ - يكى از ويژگيهاى داستان يوسف اين است كه همه آن يكجا بيان شده ، بخلاف سرگذشت ساير پيامبران كه بصورت بخشهاى جداگانه در سوره هاى مختلف قرآن پخش گرديده است . اين ويژگى به اين دليل است كه تفكيك فرازهاى اين داستان با توجه به وضع خاصى كه دارد پيوند اساسى آن را از هم مى برد، و براى نتيجه گيرى كامل همه بايد يكجا ذكر شود، فى المثل داستان خوب يوسف و تعبيرى كه پدر براى آن ذكر كرد كه در آغاز اين سوره آمده بدون ذكر پايان داستان مفهومى ندارد. لذا در اواخر اين سوره مى خوانيم ، هنگامى كه يعقوب و برادران يوسف به مصر آمدند و در برابر مقام پر عظمت او خضوع كردند، يوسف رو به پدر كرد و گفت : يا ابت هذا تاويل رؤ ياى من قبل قد جعلها ربى حقا: پدرم ! اين تاويل همان خوابى است كه در آغاز ديدم خداوند آن را به واقعيت پيوست (آيه 100). اين نمونه پيوند ناگسستنى آغاز و پايان اين داستان را روشن مى سازد، در حالى كه داستانهاى پيامبران ديگر اين چنين نيست و هر يك از فرازهاى آن مستقلا قابل درك و نتيجه گيرى است . يكى ديگر از ويژگيهاى اين سوره آنست كه داستانهاى ساير پيامبران كه در قرآن آمده معمولا بيان شرح مبارزاتشان با اقوام سركش و طغيانگر است كه سرانجام گروهى ايمان مى آوردند و گروه ديگرى به مخالفت خود تا سر حد نابودى به مجازات الهى ادامه مى دادند. اما در داستان يوسف ، سخنى از اين موضوع به ميان نيامده است بلكه بيشتر بيانگر زندگانى خود يوسف و عبور او از كورانهاى سخت زندگى است كه سرانجام به حكومتى نيرومند تبديل مى شود كه در نوع خود نمونه بوده است . 6 - فضيلت سوره يوسف . در روايات اسلامى براى تلاوت اين سوره فضائل مختلفى آمده است از جمله در حديثى از امام صادق (عليه الاسلام ) مى خوانيم : من قرء سورة يوسف فى كل يوم او فى كل ليلة بعثه الله يوم القيامه و جماله مثل جمال يوسف و لا يصيبه فزع يوم القيامة و كان من خيار عباد الله الصالحين . : هر كس سوره يوسف را هم روز و هم شب بخواند، خداوند او را روز رستاخيز بر مى انگيزد در حالى كه زيبائيش همچون زيبائى يوسف است و هيچگونه ناراحتى روز قيامت به او نمى رسد و از بندگان صالح خدا خواهد بود. بارها گفته ايم رواياتى كه در بيان فضيلت سوره هاى قرآن آمده به معنى خواندن سطحى بدون تفكر و عمل نيست بلكه تلاوتى است مقدمه تفكر، و تفكرى است سر آغاز عمل ، و با توجه به محتواى اين سوره روشن است كه اگر كسى برنامه زندگى خود را از آن بگيرد و در برابر طوفانهاى شديد شهوت و مال و جاه و مقام خويشتندارى كند تا آنجا كه سياه چال زندان را توام با پاكدامنى بر قصر آلوده شاهان مقدم دارد، چنين كسى زيبائى روح و جان او همانند زيبائى يوسف است و در قيامت كه هر چيز در درون است آشكار مى گردد جمال خيره كننده اى پيدا خواهد كرد و در صف بندگان صالح خدا خواهد بود. لازم به تذكر است كه در چند حديث از تعليم دادن اين سوره به زنان نهى شده است شايد به اين دليل كه آيات مربوط به همسر عزيز مصر و زنان هوسباز مصرى با تمام عفت بيانى كه در آن رعايت شده براى بعضى از زنان تحريك كننده باشد و به عكس تاكيد شده است كه سوره نور (كه مشتمل بر آيات حجاب است ) به آنها تعليم گردد. ولى اسناد اين روايات رويهمرفته چندان قابل اعتماد نيست و به علاوه در بعضى از روايات عكس اين مطلب ديده مى شود و در آن تشويق به تعليم اين سوره به خانواده ها شده است از اين گذشته دقت در آيات اين سوره نشان مى دهد كه نه تنها هيچ نقطه منفى براى زنان در آن وجود ندارد بلكه ماجراى زندگى آلوده همسر عزيز مصر درس عبرتى است براى همه آنهائى كه گرفتار وسوسه هاى شيطانى مى شوند. تفسير : احسن القصص در برابر تو است . اين سوره نيز با حروف مقطعه (الف - لام - راء) آغاز شده است كه نشانه اى از عظمت قرآن و تركيب اين آيات عميق و پر محتوى از ساده ترين اجزاء يعنى حروف الفبا مى باشد درباره حروف مقطعه قرآن تا كنون در سه مورد (آغاز سوره بقره و آل عمران و اعراف ) بقدر كافى بحث كرده ايم و ديگر ضرورتى براى تكرار نيست ، و دلالت آنها را بر عظمت قرآن ثابت كرديم . و شايد به همين دليل است كه بعد از ذكر حروف مقطعه بلافاصله اشاره به عظمت قرآن مى كند و مى گويد اينها آيات كتاب مبين است كتابى روشنى بخش و آشكار كننده حق از باطل و نشان دهنده صراط مستقيم و راه پيروزى و نجات (تلك آيات الكتاب المبين ). جالب توجه اينكه در اين آيه از اسم اشاره به دور (تلك ) استفاده شده است ، كه نظير آن در آغاز سوره بقره و بعضى ديگر از سوره هاى ديگر قرآن داشتيم و گفتيم اين گونه تعبيرات همگى اشاره به عظمت اين آيات است يعنى آنچنان بلند و والا است كه گوئى در نقطه دور دستى قرار گرفته ، در اوج آسمانها، در اعماق فضاى بيكران كه براى رسيدن به آن بايد تلاش و كوشش وسيعى انجام داد، نه همچون مطالب پيش پا افتاده كه انسان در هر قدم با آن روبرو مى شود.
(نظير اين تعبير را در ادبيات فارسى نيز داريم كه در حضور يك شخص بلند پايه مى گويند: آن جناب ...
آن مقام محترم ...). سپس هدف نزول اين آيات را چنين بيان مى كند: ما آن را قرآن عربى فرستاديم تا شما آن را به خوبى درك كنيد (انا انزلناه قرآنا عربيا لعلكم تعقلون ). هدف تنها قرائت و تلاوت و تيمن و تبرك با خواندن آيات آن نيست ، بلكه هدف نهائى درك است ، دركى نيرومند و پر مايه كه تمام وجود انسان را به سوى عمل دعوت كند. اما عربى بودن قرآن علاوه بر اينكه زبان عربى بشهادت آنها كه اهل مطالعه در زبانهاى مختلف جهانند آنچنان زبان وسيعى است كه مى تواند ترجمان لسان وحى باشد و مفاهيم و ريزه كاريهاى سخنان خدا را باز گو كند، علاوه بر اين ، مسلم است كه اسلام از جزيره عربستان از يك كانون تاريكى و ظلمت و توحش و بربريت طلوع كرد، و در درجه اول مى بايست مردم آن سامان را گرد خود جمع كند، آنچنان گويا و روشن باشد كه آن افراد بى سواد و دور از علم و دانش را تعليم دهد و در پرتو تعليمش دگرگون سازد و يك هسته اصلى براى نفوذ اين آئين در ساير مناطق جهان به وجود آورد. البته قرآن با اين زبان براى همه مردم جهان قابل فهم نيست (و به هر زبان ديگرى بود نيز همين گونه بود) زيرا ما يك زبان جهانى كه همه مردم دنيا آنرا بفهمند نداريم ، ولى اين مانع از آن نخواهد شد كه ساير مردم جهان از ترجمه هاى آن بهره گيرند و يا از آن بالاتر با آشنائى تدريجى به اين زبان ، خود آيات را لمس كنند و مفاهيم وحى را از درون همين الفاظ درك نمايند. به هر حال تعبير به عربى بودن كه در ده مورد از قرآن تكرار شده پاسخى است به آنها كه پيامبر را متهم مى كردند كه او اين آيات را از يك فرد عجمى ياد گرفته و محتواى قرآن يك فكر وارداتى است و از نهاد وحى نجوشيده است . ضمنا اين تعبيرات پى در پى اين وظيفه را براى همه مسلمانان به وجود مى آورد كه همگى بايد بكوشند و زبان عربى را به عنوان زبان دوم خود به صورت همگانى بياموزند از اين نظر كه زبان وحى و كليد فهم حقايق اسلام است . سپس مى فرمايد: ما نيكوترين قصه ها را از طريق وحى و فرستادن اين قرآن براى تو بازگو مى كنيم هر چند پيش از آن ، از آن غافل بودى (نحن نقص عليك احسن القصص بما اوحينا اليك هذا القرآن و ان كنت من قبله لمن الغافلين ). بعضى از مفسران معتقدند كه ((احسن القصص )) اشاره به مجموعه قرآن است ، و جمله بما اوحينا اليك هذا القرآن را قرينه بر آن مى دانند، و قصه در اينجا تنها به معنى داستان نيست ، بلكه از نظر ريشه لغت به معنى جستجو از آثار چيزى است ، و هر چيز كه پشت سر هم قرار گيرد، عرب به آن قصه مى گويد و از آنجا كه به هنگام شرح و بيان يك موضوع ، كلمات و جمله ها پى در پى بيان مى شوند، اين كار را قصه ناميده اند. بهر حال خداوند مجموعه اين قرآن كه زيباترين شرح و بيان و فصيحترين و بليغترين الفاظ را با عاليترين و عميقترين معانى آميخته كه از نظر ظاهر زيبا و فوق العاده شيرين و گوارا و از نظر باطن بسيار پر محتوا است احسن القصص ناميده . در روايات متعددى نيز مشاهده مى كنيم كه اين تعبير مجموعه قرآن به كار رفته است هر چند اين روايات به عنوان تفسير آيه مورد بحث وارد نشده است (دقت كنيد). مثلا در حديثى كه على بن ابراهيم از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نقل كرده مى خوانيم : و احسن القصص هذا القرآن : بهترين قصه ها اين قرآن است . در كتاب روضه كافى در خطبه اى از امير مؤ منان على (عليه السلام ) چنين نقل شده كه ان احسن القصص و ابلغ الموعظة و انفع التذكر كتاب الله عز ذكره : بهترين داستانها و رساترين موعظه ها و سودمندترين تذكرها كتاب خداوند متعال است . ولى پيوند آيات آينده كه سرگذشت يوسف را بيان مى كند با آيه مورد بحث آنچنان است كه ذهن انسان بيشتر متوجه اين معنى مى شود كه خداوند داستان يوسف را احسن القصص ناميده است و حتى شايد براى بسيارى به هنگام مطالعه آيات آغاز اين سوره غير از اين معنى چيزى به ذهن نيايد. اما بارها گفته ايم كه مانعى ندارد اين گونه آيات براى بيان هر دو معنى باشد، هم قرآن بطور عموم احسن القصص است و هم داستان يوسف بطور خصوص . چرا اين داستان بهترين داستان نباشد؟ با اينكه در فرازهاى هيجان انگيزش ترسيمى از عاليترين درسهاى زندگى است . حاكميت اراده خدا را بر همه چيز در اين داستان به خوبى مشاهده مى كنيم . سر نوشت شوم حسودان را با چشم خود مى بينيم ، و نقشه هاى نقش بر آب شده آنها را مشاهده مى كنيم . ننگ بى عفتى ، عظمت و شكوه پارسائى و تقوى را در لابلاى سطورش مجسم مى بينيم . منظره تنهائى يك كودك كم سن و سال را در قعر چاه ، شبها و روزهاى يك زندانى بى گناه را در سياه چال زندان ، تجلى نور اميد از پس پرده هاى تاريك ياس و نوميدى و بالاخره عظمت و شكوه يك حكومت وسيع كه نتيجه آگاهى و امانت است ، همه در اين داستان از مقابل چشم انسان رژه مى رود. لحظاتى را كه سر نوشت يك ملت با يك خواب پر معنى دگرگون مى شود و زندگى يك قوم و جمعيت در پرتو آگاهى يك زمامدار بيدار الهى از نابودى نجات مى يابد، و دهها درس بزرگ ديگر در اين داستان منعكس ‍ شده است چرا احسن القصص نباشد؟!: منتها احسن القصص بودن سر گذشت يوسف به تنهائى كافى نيست ، مهم اين است كه در ما آنچنان شايستگى باشد كه بتوانيم اينهمه درس بزرگ را در روح خود جاى دهيم . بسيارند كسانى كه هنوز به داستان يوسف به عنوان يك ماجراى عشقى جالب مى نگرند، همچون چارپايانى كه به يك باغ پر طراوت و پر گل ، تنها به صورت يك مشت علف براى سد جوع مى نگرند. و هنوز بسيارند كسانى كه با دادن شاخ و برگهاى دروغين به اين داستان سعى دارند از آن يك ماجراى سكسى بسازند، اين از عدم شايستگى و قابليت محل است و گرنه اصل داستان همه گونه ارزشهاى والاى انسانى را در خود جمع كرده است و در آينده به خواست خدا خواهيم ديد كه نمى توان به آسانى از فرازهاى جامع و زيباى اين داستان گذشت ، و به گفته شاعر شيرين سخن گاه در برابر جاذبه هاى اين داستان بوى گل انسان را چنان مست مى كند كه دامنش از دست مى رود!. نقش داستان در زندگى انسانها. با توجه به اينكه قسمت بسيار مهمى از قرآن به صورت سرگذشت اقوام پيشين و داستانهاى گذشتگان بيان شده است ، اين سؤ ال براى بعضى پيش مى آيد كه چرا يك كتاب تربيتى و انسانساز اينهمه تاريخ و داستان دارد؟. اما توجه به چند نكته علت حقيقى اين موضوع را روشن مى سازد: 1 - تاريخ آزمايشگاه مسائل گوناگون زندگى بشر است ، و آنچه را كه انسان در ذهن خود با دلائل عقلى ترسيم مى كند در صفحات تاريخ به صورت عينى باز مى يابد، و با توجه به اينكه مطمئن ترين معلومات آن است كه جنبه حسى داشته باشد، نقش تاريخ را در نشان دادن واقعيات زندگى به خوبى مى توان درك كرد. انسان با چشم خود در صفحات تاريخ ، شكست مرگبارى را كه دامن يك قوم و ملت را بر اثر اختلاف و پراكندگى مى گيرد مى بيند، و همين گونه پيروزى درخشان قوم ديگر را در سايه اتحاد و همبستگى . تاريخ با زبان بى زبانيش نتائج قطعى و غير قابل انكار مكتبها: روشها، و برنامه هاى هر قوم و گروهى را بازگو مى كند. داستانهاى پيشينيان مجموعه اى است از پرارزشترين تجربيات آنها، و مى دانيم كه محصول زندگى چيزى جز تجربه نيست . تاريخ آئينه اى است كه تمام قامت جوامع انسانى را در خود منعكس مى سازد، زشتيها، زيبائيها، كاميابيها، ناكاميها، پيروزيها و شكستها و عوامل هر يك از اين امور را. به همين دليل مطالعه تاريخ گذشتگان ، عمر انسان را - درست به اندازه عمر آنها - طولانى مى كند! چرا كه مجموعه تجربيات دوران عمر آنها را در اختيار انسان مى گذارد. و به همين دليل على (عليه السلام ) در آن سخن تاريخيش كه در لابلاى وصايايش به فرزند برومندش كرده چنين مى گويد: اى بنى انى و ان لم اكن عمرت عمر من كان قبلى فقد نظرت فى اعمالهم و فكرت فى اخبارهم و سرت فى آثار هم حتى عدت كاحدهم بل كانى بما انتهى الى من امور هم قد عمرت من اولهم الى آخرهم . : فرزندم ! من هر چند عمر پيشينيان را يكجا نداشته ام ، ولى در اعمال آنها نظر افكندم ، در اخبارشان انديشه نمودم ، و در آثارشان به سير و سياحت پرداختم ، آنچنان كه گوئى همچون يكى از آنها شدم بلكه گوئى من به خاطر آنچه از تجربيات تاريخ آنان دريافته ام با اولين و آخرين آنها عمر كرده ام !. البته تاريخى كه خالى از خرافات و دروغ پردازيها و تملق ها و ثنا خوانيها و تحريفها و مسخها بوده باشد، ولى متاسفانه اين گونه تواريخ كم است ، و نقش قرآن را در ارائه نمودن نمونه هائى از تاريخ اصيل نبايد از نظر دور داشت . تاريخى كه همچون آئينه صاف باشد، نه كژ نما!، تاريخى كه تنها به ذكر وقايع نپردازد، به سراغ ريشه ها و نتيجه ها نيز برود. با اين حال چرا قرآن كه يك كتاب عالى تربيت است در فصول و فرازهاى خود تكيه بر تاريخ نكند و از داستانهاى پيشينيان ، مثال و شاهد نياورد. 2 - از اين گذشته تاريخ و داستان جاذبه مخصوصى دارد، و انسان در تمام ادوار عمر خود از سن كودكى تا پيرى تحت تاثير اين جاذبه فوق العاده است . و به همين جهت قسمت مهمى از ادبيات جهان ، و بخش بزرگى از آثار نويسندگان ، را تاريخ و داستان تشكيل مى دهد. بهترين آثار شعرا و نويسندگان بزرگ اعم از فارسى زبان و غير آنها، داستانهاى آنها است ، گلستان سعدى ، شاهنامه فردوسى ، خمسه نظامى و آثار جذاب نويسندگان معاصر، همچنين آثار هيجان آفرين ويكتور هوگو فرانسوى ، شكسپير انگليسى ، و گوته آلمانى ، همه در صورت داستان عرضه شده است . داستان چه به صورت نظم باشد يا نثر و يا در شكل نمايشنامه و فيلم عرضه شود، اثرى در خواننده و بيننده مى گذارد كه استدلالات عقلى هرگز قادر به چنان تاثير نيست . دليل اين موضوع شايد آن باشد كه انسان قبل از آنكه ، عقلى باشد حسى است و بيش از آنچه به مسائل فكرى مى انديشد در مسائل حسى غوطه ور است . مسائل مختلف زندگى هر اندازه از ميدان حس دور مى شوند و جنبه تجرد عقلانى به خود مى گيرند ثقيلتر و سنگينتر و ديرهضم تر مى شوند. و از اينرو مى بينيم هميشه براى جاافتادن استدلالات عقلى از مثالهاى حسى استمداد مى شود و گاهى ذكر يك مثال مناسب و بجا تاثير استدلال را چندين برابر مى كند.
و لذا دانشمندان موفق آنها هستند كه تسلط بيشترى بر انتخاب بهترين مثالها دارند. و چرا چنين نباشد در حالى كه استدلالهاى عقلى بالاخره برداشتهائى از مسائل حسى و عينى و تجربى است . 3 - داستان و تاريخ براى همه كس قابل فهم و درك است ، بر خلاف استدلالات عقلى كه همه در آن يكسان نيستند! به همين دليل كتابى كه جنبه عمومى و همگانى دارد و از عرب بيابانى بيسواد نيمه وحشى گرفته تا فيلسوف بزرگ و متفكر همه بايد از آن استفاده كنند، حتما بايد روى تاريخ و داستانها و مثالها تكيه نمايد. مجموعه اين جهات نشان مى دهد كه قرآن در بيان اين همه تاريخ و داستان بهترين راه را از نظر تعليم و تربيت پيموده است . مخصوصا با توجه به اين نكته كه قرآن در هيچ مورد به ذكر وقايع تاريخى بطور برهنه و عريان نمى پردازد، بلكه در هر گام از آن نتيجه گيرى كرده ، و بهره بردارى تربيتى مى كند، چنانكه نمونه هايش را در همين سوره به زودى خواهيد ديد.